یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره
جامه هاتان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون تر
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر
گه پا
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آراو در کار تماشائید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. پس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:
(( آی آدمها ))...
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
(( آی آدمها ))...
ای شکفته در انتظار خاک!
ای آنکه پایان کتاب غربت عالم و آدم با نام تو آغاز می شود
ای حجت نهفته!
با ما سخن بگو:
تو با کدامین سر انگشت نیاز گشوده خواهی شد؟
ما از کدامین رنگین کمان، شادیمان را شکفته ببینیم
و از کدامین رنگ آن را انتخاب کنیم؟
ای تک سوار دشت گل های نرگس!
ای آخرین طوفان!
به ما بگو از کدامین کرانه وزیدن خود را آغاز می کنی؟
چه تهی دست اند انسان های بی تو!
بیا، بیا، ای مسیح صلح!
پایان کتاب غربت عالم و آدم با نام تو آغاز می شود.
تقدیم به دلی سوخته از داغ من و تو
یادتان می آید روزگاری که در آن عقل تبعید شد
روح در بند پلیدی و همه افکارها پوسیده فکر مردم درگیر
نفس ها شیطانی بذر پربار تشیع مدفون یک درخت، سرکشیده به فلک
ریشه رانده در خاک زرو زور و تزویر من و تو غرق هوس ها و خیال جملگی صم بکم
ز حضور فریاد روحمان سرگشته با نوای نی شیطان صفتان همصدا و همفکر
سفرمان پر بود از نان بی غیرتی و بی دردی خالی از روح تشیع همه جا ظلمانی
ناگهان از پشت دیوارمان مردی آمد به میان کوله بارش همه درد
پر غیرت پر رنج آشنا با غم تنهایی ها هم نفس با فریاد
او ندائی سر داد آی هشدار دمی صبر کنید
قافله رو به تباهی دارد زنگ اشتر بزنید جاده پر پیچ و خم است
موقع هجرت سرخ آمده است قبله این سوست شما را به خدا
سوی دشمن نروید شیعه تفسیر من و توست به این سو نگرید
یخ پر رنگ و ریامان بشکست شور همت به دلمان بنشست
با وجود همه زشتی ها سوی او رفتیم و گفتیم: گر چه
خجلت از گفتن هم رزم تو بودن داریم باری از نیش و کنایه، تهمت
روی دوشت داریم
غفلت و سستی و کم همتی من کمرت خم کرده است رفت و آمد پی یک خواسته کوچک ما
خاطرت رنجانده است با همه این اوصاف بهر یاری تو و دین خدا آمده ایم
گرچه روح ها کوچک قدم ها کوتا هست
سعیمان بر این است با نشست به بشست با قیامت به قیام برخیزیم
ز صدای نفس حنجره ات می شنویم می فهمیم که چقدر تنهایی..........
ولی آواز مناره خبر از رویش سبزی دارد
سینه سوخته ات خبر از نور تجلی دارد
زیر باران نگاهت خطی از جلوه خون شهداست
و در رهگذز از وادی تنها یی ها من و تو منتظریم چشم به راه
که درختی بشود بذر مدفون شده شیعه ما
با ظهور مهدی صاحب مکتب ما
تو که از عاطفه لبریز پر از شور پر از صدق و صفا
پدر معنوی خسته ما به سکوتت سوگند
همه شب زمزمه ما به سحر این است
کاش همه عمر ما بهرت بشود
کاش صفری ز جهان کم بشود
امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر زمین نشستند، تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند. در فرهنگ ما، در تاریخ ما، تشیع، عزیزترین گوهرهایی که بشریت آفریده است، حیات بخش ترین ماده هایی که به تاریخ، حیات و تپش و تکان می دهد، و خدائی ترین درسهایی که به انسان می آموزد که می تواند تا خدا بالا رود، نهفته است و میراث تمام این سرمایه های عزیز الهی به دست ما پلیدان افتاده است. ما وارث عزیزترین امانت هائی هستیم که با جهادها و شهادتها و با ارزشهای بزرگ انسانی، در تاریخ اسلام فراهم آمده است، و ما وارث این همه هستیم، و ما مسوول آن هستیم که امتی بسازیم از خویش، تا برای بشریت نمونه باشیم. ( ادامه دارد )
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین
مال من است
چه اهميت دارد گاه
اگر مي رويند قارچ هاي غريب .........
آب این چشمه نمی گردد باز
بهتر آن است که غفلت نکنیم در آغاز...........
و با هر كه هم نشين مي شويم، غفلت اندر غفلت است
ما دل به چه خوش كرده ايم و بدنبال چه معشوقي مي گرديم؟
بايد رفت و رسيد، بايد شتاب كرد كه دور فلك درنگ ندارد و اين حرفها در قالب گفت و شنود در نمي آيد
بايد به عهد الست و بربكم وفا كنيم و بلي بگوئيم تا پس از اوفوا بعهدي، اوفوا بعهدكم برآيد.
نتوان به خدا رسيد از گفت و شنود زين مي نچشد آنكه رياضت نكشيد
لب بايد بست و گوش بايد آكند القصه كه آن چه هست مي بايد ديد...

